alert ("سلام به وبلاگ دياناجون خوش آمديد")
Glitter Text @ Glitterfy.com Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers پرنسس آسمونی
پرنسس آسمونی
يلدا
سلام

امسال شب يلدا دخترم خيلي هيجان داشت از اونجايي كه صبح تو مهد جشن داشتن و ديانا خانم هم نمايش انار رو اجرا كرده بود و كلي اجيل و هندونه خوردن ذوق داشت زودتر بريم خونه و تو خونه هم جشن بگيريم از لحضه اي كه رسيد خونه پيراهن عروسشو پوشيد و رفت نشست پشت ميز  و اصرار كه مامان پس چرا جشنو شروع نمي كنيم چرا هندونه رو نمياري زود باش ديگه بعد به مامان كمك كرد تا آجيلا رو بريزيم تو ظرف و برد گذاشت روي ميز همين طور انار و هندونه رو. عزيز دلم يلدات مبارك.

IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیان

لينك | نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 9:41 توسط مانيتا |
آمپول
سلام خوشگلم

دختر خوشگلم هميشه دوست داشت آمپول بزنه خيلي اصرار داشت به عمو دكتر بگو برام آمپول بنويسه دوشنبه شب ديانا خانم مي گفت گوشم درد ميكنه ولي من فكر كردم بخاطر همون قضيه كه عاشق دارو خوردنه اينجوري ميگه بهش دارو بدم باتوجه به اينكه بيشتر بچه هاي كلاسشون مريض بودم و ديده بود دارو ميخورن دياناهم عشق دكتر و دارو خلاصه شب تبش رفت بالا و با هيچي پايين نميومد ماماني هم كه مثلا روز تولدش بود بجاي جشن تولد بالاسر دياناخانم مراسم پاشويه رو داشت تا صبح صبح زود عزيز دلم بيدار شد و بيتاب دكتر رفتن بود رفتيم دكتر مشخص شد گوش و گلوش چرك كرده و دو تا آمپول بايد بزنه روز اول كلي ذوق داشت تا بريم داروخونه و امپولو بگيريم و برگرديم درمانگاه كلي بچم هيجان داشت كه ميخواد آمپول بزنه بعد كه آمپولو زد قيافش ديدني گوله گوله اشك ميريخت و ضجه ميزد كه ديگه دوست ندارم چرا گذاشتي بمن آمپول بزنه خلاصه با كلي ناز و بوس و بغل راضي شد.

ولي فرداش ديگه بچم با تجربه شده بود ميدونست چه خبره براي قوت دل پتوشي و خرگوشي رو هم با خودش آورد بعدشم يه سُگ سُگ خريد تا راضي شد بريم درمانگاه ولي از لحظه اي كه وارد شديم اشك ريخت تا برگرديم قربونت بشم ماماني دلم آتيش گرفت ولي برات لازم بود. ايشاله ديگه هيچوقت مريض نشي.

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 8:39 توسط مانيتا |
سلام دختر قشنگم

بعد مدتها مامان ميخواد دوباره پست بزاره و نمي دونه از كجا شروع كنه، دختر قشنگم اين روزا خيلي بزرگ شدي و خيلي وقتا سورپرايزم ميكني با حرفات و رفتارات، خيلي وقتا دلم ميخواد حسابي بچلونمت، حرف زدنت ، محبتات حسابي من و بابايي رو به وجد مياره از وقتي كلاس زبانت شروع شده به بابايي مي گي ددي و به من ميگي مام قبلتر از اون بهم ميگفتي هاني وقتي اينو ازت شنيدم واقعا مبهوت شدم كه از كجا مفهوم اين كلمه رو ميدوني عزيز دلم دوست دارم خيلي زياد.

                                                 

 IRFREEUP-آپلود سنتر ایرانیان

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 10:40 توسط مانيتا |
تولدت مبارک
سلام عزیزم

تولد سه سالگیت مبارک . امسال تولد شلوغی داشتیم به نسبت سالای قبل اخه عزیزجون و عمو مجید برای تولد شما اومدن تهران و بهمراه عمو محمد و عمه جون فرشته یه تولد بیاد موندنی برای دختر قشنگم گرفتیم . شما که خیلی خوشحال بودی و حسابی ذوق کیک و فشفشه و کادوهاتو داشتی دست همگی درد نکنه.

 

49002639482286180370.jpg

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:58 توسط مانيتا |
نوروز 90
 

a5bupm1tecpxtxe5raf9.jpg

mf939yeysoz90302yrww.jpg

لينك | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 13:35 توسط مانيتا |
دخترم بزرگ شدی
سلام عزيز دلم

دختر قشنگم دو روز پيش كه باهم فيلماي دو سال گذشته رو ميديديم متوجه شدم چقدر عوض شدي مادر خودتم تعجب كرده بودي از ديدن خودت در سايزهاي مختلف قربونت بشم قيافت ديدني بود با تعجب ازم ميپرسيدي اين منم بعد مي خنديدي پريشب كه با بابايي بازي ميكردي و براش زبون ميريختي بابا ازت ميپرسيد دختر خوشگلم كي اينقدر بزرگ شدي.

هفته پيش متوجه شدم شلوارات كوتاه شده برات تعجب كردم كه چطور تا چند روز پيش اندازت بودن ولي الان كوتاهن فهميدم قدت بلند شده (هميشه رشدت اينجوري بوده چند ماه درجا ميزني و يهو قد ميكشي) قدتو با بابا اندازه گرفتيم  بله بالاخره ۹۰ رو گذروندي عزيزم  برام جالبه كه سايز پاهات هم يهويي دو شماره رفت بالا و از ۲۰ به ۲۲ رسيد.

 [IMG]http://015.img98.net/out.php/i53269_Picture051.jpg[/IMG][IMG]http://015.img98.net/out.php/i53268_Picture018.jpg[/IMG][IMG]http://015.img98.net/out.php/i53267_Picture002.jpg[/IMG]

لينك | نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 11:18 توسط مانيتا |
سلام عسلم

امروز ميخوام عكساي عسلمو بزارم

اينجا دخترم خودش ميره پوشك بياره

iwuekvo9rzf8whz703i.jpg

ژست ميگيره با خرسي عكس بندازه

mpemquh1dzytxdugj1sn.jpg

 از مهد برگشتيم ژست گرفته مامان ازش عكس بگيره

k0xdik68okcsh7gqx8h.jpg                    250pwxqmtihrrxut5tzf.jpg

رانندگي ميكنه

b5jgg06ijd0qbfq5y5.jpg                     tugfhmd5iqgjhd8av4q6.jpg

 

با بچه ها وايساده دسته تماشا ميكنه

jtfzcvuv307v1ef2zb9q.jpg                      68p42hhnqu3dpgu4f280.jpg

پتوشي همه جا باهاشه

 zpvxh96tw0bfkh0tf.jpg

خب حالا يه ژست خوشگل

1u2kdkchzsllsvd1wfz.jpg

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:14 توسط مانيتا |
تولد ماماني
سلام عشق مامان

امروز تولد مامانيه و مامان بزرگترين كادوي دنيا رو ديشب از دختر كوچولوي خوشگلش گرفت.

ديشب وقتي بابا به مامان تولدشو تبريك گفت شما رفتي و ستاره هاتو اوردي و دونه دونه چسبوندي پشت دست ماماني و گفتي ماماني اينم كادوي تولدت

قربونت بشم ماماني خيلي دوست دارم.

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:30 توسط مانيتا |
تولد صوري
سلام عزيزدلم

چند وقتيه شما بخاطر تولدهايي كه تو مهد برگزار شده ازمون جشن تولد ميخواستي بنابراين با بابايي تصميم گرفتيم به بهانه دو سال و نيمه شدنت يه جشن تولد صوري برات بگيريم . شب عيد غدير باهم رفتيم بيرون و شمع و بادكنك و كيك و فشفشه خريديم مامان هم از قبل چند تا كادو خريده بود و كادوشون كرده بود اخه شما دلت كادو ميخواست و روي اين مساله تاكيد داشتي.

خلاصه خيلي خوشحال و ذوق زده بودي و بسي همكاري كردي تولدت مبارك گلم.

 IMG21

 IMG21

لينك | نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 13:4 توسط مانيتا |
باز آمد بوي ماه مهر
سلام عزيز دل مامان

بازم مهر ماه اومد و دل مامان قيلي ويلي ميره از ديدن بچه هاي مدرسه اي و كوله ها و لوازم تحريراي رنگ و وارنگ و شنيدن اهنگ باز امد بوي ماه مهر يادش بخير.

اما امسال مهر يه فصل تازه براي دختر كوچولوي خوشگلم بود. از اول مهر عزيز دل مامان رفته كلاس بالاتر و حالا با دوستاش كه ۱۲ نفر هستند ميرن كلاس نوباوگان.

ديروز عصري كه اومدم دنبالت ذوق زده گفتي مامان رفتيم كلاس بزرگتر بعدشم طبق معمول گزارش دادي كه مهسا جهرودي اومده بود حنانه، دامون ، هورمزد، مشكات، حسان، نگين و ..... اسم همه رو گفتي و اينكه با كي بازي كردي و طبق معمول مهسا شما رو زده بود.

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 13:43 توسط مانيتا |
تعطيلات تابستاني
سلام عسلم

هفته اول مرداد تعطيلات تابستوني مامان و بابا بود و مثل هميشه رفتيم شمال ديدن خانواده ها. تو اون يه هفته شما روند حرف زدنت خيلي تغيير كرد و حسابي همه رو غافلگير كردي عزيزم با بلبل زبونيهات. خيلي خوردني شدي مامان كه نمي تونه جلوي خودشو بگيره و بعد از هر جمله تو نچلوندت. با اينكه تعطيلات سختي بود بخاطر گرما و دوري بابايي ولي يه هفته كنار شما بودن خيلي لذتبخش بود. وقتي صبح چشمتو باز ميكردي و به مامان لبخند ميزدي و ميگفتي سلام ماماني دوستت دارم . وووووووووووووي خدا چه لحظات نابي بود. اوج لذت براي يه مادر. بعد تعطيلات اينكه دوباره طول روز كنار هم نباشيم سخت بود. وقتي عصر ميام دنبالت مهد ميپري بغلم و داد ميزني سلام ماماني و دستاتو ميندازي گردنم و سفت بغلم ميكني و مي گي دوستت دارم نمي تونم جلوي اشكامو بگيرم و خدارو شاكر نباشم بابت داشتنت.

یا وقتایی که محکم پاهامو میگیری و میگی مامان اودمه (خودمه). خیلی شیرینه این لحظات.

خیلی دوستت دارم عزیزم.

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 13:16 توسط مانيتا |
 

 

31054243763618546259.jpg

32968833243437207747.jpg

69456225574291704483.jpg

32619430186306738283.jpg

 31546225927012875944.jpg

لينك | نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 9:41 توسط مانيتا |
پارك
سلام عزيزم

بعد از اينكه تايم شير مهد مامان تموم شد و ديگه نمي تونيم ساعت ۱۰ تا ۱۱ بريم پارك، شما زياد فرصت پارك رفتن و بازي نداشتي ديروز با بابائي تصميم گرفتيم شما رو ببريم پارك لاله تا كمي بازي كني.

بعد از صبحانه ماماني برات ماكاروني گذاشت و دوچرخه رو برداشتيم و رفتيم پارك لاله. وقتي فهميدي قراره بريم پارك قيافت ديدني بود برعكس هميشه عينك آفتابيتو زدي به چشمت و خيلي اروم نشستي تو بغل مامان و لبخند ميزدي. وقتي رسيديم سر بلوار كشاورز و دنبال جاي پارك ميگشتيم شما همش به بابايي پاركو نشون ميدادي و داد ميزدي پارك پارك. فكر كردي مثل هميشه ميخوايم رد شيم از اونجا. وووووووووووووووووي وقتي پياده شديم و ميرفتيم داخل شما همش برا بابا بوس ميفرستادي و ميگفتي باباجون دوست (يعني باباجونو دوست دارم) من و بابايي از اين ذوق زدگي شما خيلي خوشحال شديم و تصميم گرفتيم از اين به بعد بيشتر ببريمت پارك.

اونجا كلي تاب بازي و سرسره بازي كردي و با دوچرخه هم كلي دور زدي ولي ناهارتو نخوردي خيلي خوش گذشت.يه كار خطرناك هم كردي وقتي سوار تاب بودي يه دختر كوچولو تو بغل باباش گريه ميكرد و ميخواست تاب سوارشه شما كه ديدي اون گريه مي كنه ميخواستي پياده شي تا ني ني سوارشه اما عزيز دلم صبر نكردي و از تاب در حال حركت پريدي پائين خدارو شكر چيزيت نشد ولي خيلي صحنه بدي بود وقتي پرت شدي كف زمين و تاب از پشت خورد تو كمرت. ديگه از اينكارا نكن ماماني .

اما براي برگشتن به خونه نمي دونستيم چكار كنيم كه شما راضي بشي با وعده اينكه ميخوايم بريم توي تونل حاضر شدي بريم خونه. دست بابايي درد نكنه با اينكه خيلي خسته بود اما چون بشما قول داده بود راهمونو دور كرد تا از تونل توحيد رد بشيم و شما خوشحال بشي.

 11156816935503283398.jpg

21179734439807320843.jpg

لينك | نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:24 توسط مانيتا |
سلام عزيزدلم

امروز آخرين روزي بود كه مامان مي تونست ساعت ۱۰ تا ۱۱ با دخمل كوچولوش باشه، قصد داشتم امروز بريم پارك جلوي مهد و باهم كلي بازي كنيم اما بخاطر آلودگي هوا مجبور شديم بمونيم تو مهد و بيرون نريم. شما دلت ميخواست بري بازي و خيلي بي تابي كردي وقتي برات توضيح دادم كه هوا خوب نيست عينكتو زدي به چشمت و گفتي حالا بريم بيرون. قربونت بشم روز آخري با بي قراريات و گريه هات دل مامان رو حسابي سوزوندي. بغض بزرگي نشسته تو گلوم از همين الان دلم برات تنگ شده. بايد خودمو آماده كنم كه از اين به بعد از صبح كه ميزارمت مهد تا بعد از ظهر نمي بينمت.

سخته الان حال مامانايي كه بخاطر گريه بچه هاشون موقع رفتن به مهد پريشونن رو خوب ميفهمم.

خدايا خودت مواظب پرنسسم باش.

 76487290884666517340.jpg

04044121775528196735.jpg

64171822899719041720.jpg

10921178574234206084.jpg

13468720487086128797.jpg

60918571453428916535.jpg

 97075174950687347736.jpg

لينك | نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:19 توسط مانيتا |
دوساله شدن پرنسس
 

نازنينم تولدت مبارك

 ده روزگي:

Free 2 Upload

 

دو سالگي

Free 2 Upload

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 10:13 توسط مانيتا |
قرار با دوستاي ني ني سايتي
سلام عزيزم

روز دوشنبه ۶ ارديبهشت ۸۹ بالاخره ماماني همت كرد و تو قرار ماماناي بهار ۸۷ شركت كرد تا ديانا خانم با دوستاش بيشتر آشنا بشه. قرار تو پارك بهشت مادران بود و بابايي نمي تونست بياد تو ولي پشت درموند تا ما برگرديم مرسي باباجونم خيلي زحمت كشيدي.

 ساعت ۵ رسيدم دم پارك و بمحض ورود خاله ليلا و پرتوي عزيز رو ديديم كه از فرانسه اومده بودن و اين قرار براي ديدن روي ماهشون بود  بعدشم خاله پونه و آقا پادراي گل. كم كم خاله هاي ديگه هم اومدن و شما با بچه ها و كالسكه آقا سروش مشغول شدي خداروشكر كالسكه سروش باعث شد سرت گرم بشه و زياد مامانو اذيت نكني.

دست خاله ها درد نكنه كلي خوراكي خوشمزه آورده بودن و حسابي به شماها خوش گذشت خاله ليلاي عزيز هم بادكناي رنگ و وارنگ آورده بودن و سرتون گرم شده بود.

خاله نداي عزيز و مهربون همه رو سورپرايز كرد و يه كيك خوشگل براي تولد شما خوشگلا آورده بود كه كلي همه بچه ها ذوق زده شدن و ماماناشون هم پارك رو گذاشتن رو سرشون از بس سرو صدا كردن ههههههههههه.

اون روز به شما خيلي خوش گذشت و مامان و باباهم خوشحال بودن از اينكه شما كلي دوست جديد پيدا كردي و بهت خوش گذشته اميدوارم بازم تكرار بشه.

25458372855855678795.jpg

63828422802972967850.jpg

96013965120977413934.jpg

29845031108363488025.jpg

10046957378208207688.jpg

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9:48 توسط مانيتا |
سلام عزيزم

امسال عيد نوروز رو هم مثل سالهاي قبل رفتيم شمال و در كنار خونواده هامون بوديم. شما تو تعطيلات عيد پروژه از شيرگيرون رو پشت سر گذاشتي خيلي معصومانه اين مرحله رو گذروندي باورم نميشد فكر مي كردم خيلي اذيت كني ولي اينقدر معصوم بودي كه مامان دلش كباب ميشد برات. دلم براي اون روزا كه دراز ميكشيدي تو بغلم و زل ميدي به مامان خيلي تنگ شده

يكي از جاهايي كه امسال رفتيم عباس آباد بهشهر بود كه خيلي زيبا بود و شما هم خيلي خوشت اومده بود و دوست داشتي قايق سوار شي كه بعلت شيطنت هاي شما بابايي قبول نكرد و ميگفت خطرناكه شما هم تو راه برگشت همش لباس باباي رو ميكشيدي و مي گفتي قايق . قربونت بشم هنوز هم جايي قايق ببيني حسابي هيجانزده ميشي.

بعدازظهرش هم رفتيم دريا شما اولش خواب بودي و ما دلمون نيومد بدون اينكه دريا رو ببيني بريم اين بود كه نشستيم تو ماشين تا بيدار شي ماهيگيرا هم داشتن تورشون رو جمع مي كردن و خيلي منظره قشنگي بود همين موقع شما بيدار شدي و خيلي ذوق زده شدي از ديدن توراي پر ماهي و ماهي هاي بزرگي كه دائم بالا مي پريدن. خيلي روز خوبي بود و خوش گذشت دست بابايي درد نكنه اون روز خيلي خسته شد.

روز بعد هم با عزيزجون اينا رفتيم جنگل اطراف شيرگاه يه جاي زيبا بنام بشل اونجا هم بشما خيلي خوش گذشت و كلي تاب سواري كردي هركسي مينشست رو تاب بايد شما رو هم بغل ميكرد وگرنه جيغت ميرفت هوا هههههههههههه.

اينم يكسري از عكساي تعطيلات نوروز امسال :

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9:27 توسط مانيتا |
سلام عزيزم

مدت زيادي از آخرين پستم ميگذره ببخش ماماني. اين روزا ماماني سخت مشغول نگهداري از دخمل خوشگلش و خونه داري و كار اداره هست و وقت كمي مي مونه براش.

امروز به تيكر بالاي صفحه وبلاگت نگاه كردم و ديدم چند روز بيشتر به دوسالگيت نمونده عزيزم. دوسال از روزي كه يه فرشته كوچولوي دو كيليويي رو دادن بغلم ميگذره خدايا مگه روزاي بدون اين فرشته هم تو زندگيم بوده باورم نميشه كه بدون تو هم تونستم زندگي كنم انگار همه عمرم منتظرت بودم قشنگم.

عزيز دلم خيلي دوست دارم

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 9:11 توسط مانيتا |
نوروز 1389
 

Free 2 Upload

Free 2 Upload

 

 

Free 2 Upload

لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 13:41 توسط مانيتا |
روزمره هاي ديانا و ماماني
سلام عسلم

ميخوام برات بنويسم كه در طول شبانه روز باهم كجاها ميريم و چه كارايي ميكنيم. هر روز صبح بابائي ساعت ۵/۵ ميره از خونه بيرون و ساعت ۶:۱۰ زنگ ميزنه تا ما خواب نمونيم ماماني بيدار ميشه و شروع ميكنه به جمع كردن وسايل شما مثل صبحانه و ناهار و عصرونه و ميوه رو ميزارم تو كيفت بعد خودم كم كم آماده ميشم و صبر مي كنم تا ساعت ۶:۲۵ شمارو بغل ميكنم ميارم تو رختخواب خودم و كم كم لباساتو ميپوشونم تنت البته اكثر روزا شما قبل از اينكه بابائي زنگ بزنه بيدار ميشي و اونوقت مياي تو آشپزخونه و آب ميخواي بعدشم اشاره مي كني كه چراغ (ريسه) رو برات روشن كنم و شروع مي كني به بازي و شيطنت تا لباساتو بپوشونم تنت اينجور موقعها بهت ميگم ماماني ديرمون شد الان سرويس ميره و شما ميدوي تند تند كلاهتو ميزاري سرت و شالتو ميزاري گردنت و كاپشنتو مياري كه تنت كنم قربونت بشم عزيزم . بعد چكمه هاتو ميكنم پات قبل از اينكه بريم بيرون صورتتو مياري جلو چون ميدوني ميخوام شالتو رو صورتت ببندم عزيزم .

ساعت ۶:۳۵ از خونه ميزنيم بيرون تو خيابون دوباره لج ميكني كه بزارمت پائين كه خودت راه بياي باز بهت مي گم مامان ديرمون ميشه سرويس ميره و شما هم قبول ميكني كه بغل مامان بموني. تو ايستگاه سرويسمون با همكاراي ديگه دوست شدي و بهشون عمو و خاله ميگي و باهاشون بازي ميكني وقتي سوار سرويس ميشيم بلافاصله كلاه و شالتو برميداري و بغلم دراز ميكشي كه شير بخوري .

تو راه خيلي سرو صدا ميكني و نميزاري كسي بخوابه مخصوصاً وقتي از كنار فرودگاه رد ميشيم شما رو پاهاي مامان ميايستي و داد ميزني هپا (هواپيما) و با دست به هواپيماها اشاره ميكني اينجاست كه همه از خواب ميپرنو شما هم خيلي خوشمزه روتو ميكني بهشون و با جيغ و داد هواپيما رو بهشون نشون ميدي. قربونت بشم بعضي موقعها لج ميكني كه بزارم وسط راهرو راه بري  يا مثلاً دسته پشت صندليها رو ميگيري و تاب ميخوري.

معمولاً ساعت ۷:۳۰ ميرسيم كارخونه اينجاست كه شما بايد بري يه سر به فروشگاه بزني و يه بسته ژله برداري بعدش كلي تو محوطه ترمينال ميدوي و ماماني دنبالت هرچي هم بهت ميگم ماماني خطرناكه ماشين مياد فايده نداره. ساعت ۷:۵۵ سرويس مهد حركت ميكنه تو سرويس معمولاً پويا، پاشا، مهبد و حنانه هم هستن شما به پويا و پاشا علاقه خاصي داري پويا نوزاده و همكلاسي شما و پاشا ۶ سالشه و پيش دبستاني ميره. بعد كه ميرسيم مهد تو پيكانشهر ماماني شما رو تحويل خاله فاطمه يا خاله دنيا ميده كه معمولاً خودت راحت ميري تو و بعضي موقعها گريه ميكني كه خانم باقري و خاله سميه كشف كردن كه مواقعي كه كسي به استقبال شما نمياد شما ناراحت ميشي و گريه ميكني.

ماماني ميره اداره و مشغول كار ميشه و ديانا خانم مي مونه مهد و صبحانشو ميخوره و با ني ني ها بازي ميكنه. ساعت ۱۰ ماماني ميره مهد پيش ديانا خانم . عزيز مامان تا مياد بيرون از اتاق ميگه اب و به ليوان ابش اشاره ميكنه بعدش ماماني داروهاي دخملي رو بهش ميده و باهم بازي ميكنيم تا ساعت ۱۱ كه ديانا خانم برمي گرده كلاسش و مامان برميگرده اداره. هر بار كه مامان از مهد برميگرده به بابايي زنگ ميزنه و گزارش كاراي ديانا خانم رو بهش ميده تا بابايي خيالش راحت باشه كه پرنسسسش حالش خوبه.

بعدازظهر حدود ساعت ۳ مامان ميره مهد دنبال ديانا خانم و باهم برميگرديم خونه. ديانا خانم همه سه طبقه رو بايد خودشون از پله ها برن بالا.

وقتي ميرسيم خونه بلافاصله خانم كلاه و شال و كاپشنشو درمياره و ميگه چراغ يعني چراغو روشن كن بعدشم تاب تاب و ماماني بايد تابش بده اين ماجرا ادامه داره تا بابايي بياد خونه تو اين مدت ماماني بايد براي ناهار و صبحانه فرداي دخملي غذا بزاره و با كلي ترفند به خوشگل خانم شام بده جديداً كشف كردم كه وقتي برنامه عمو پورنگ پخش ميشه و عمو شعر ميخونه شما راحتتر شام ميخوري.

بابايي كه مياد ديانا از ذوقش دور خودش ميچرخه و جيغ ميزنه و همش ميگه باباجان. بعدش كلي با باباجان بازي ميكنه و از سرو كولش بالا ميره تا وقت خوابش برسه معمولاً ساعت ۹ ماماني ديانا خانم رو ميبره تو اتاق تا بخوابه كه گاهي اوقات تا ۱۰ هم طول ميكشه تا خانم رضايت بدن و بخوابن. ماماني ساك دخملي رو براي فردا آماده ميكنه و لباس و ساير وسايلشو ميزاره تو ساكش.

 

 

 اینم اسباب بازی جدید دخترم که بخاطر علاقش به قطار خریداری شد

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:41 توسط مانيتا |
Copyright By dianad - This Template Designed By HOTWEBS

*
*
*
*
*
*
*